«یاسر»از دوستان باصفای اصفهانی ما بود-البته هنوز هم هست- باصفا واهل حال!سراپا خوبی بود، از ابتدای کار هم همراهمون بود، تنها اشکالش این بود که «سلسله مراتب» را نمی فهمید !! کاملا خودسر بود و بی خیال!تا حدودی هم عجول! تکیه کلامش هم این بود:«شرش را بکنیم»
از هر چیزی بحث می شد سریع می گفت:« یاالله معطل نکنید، شرش را بکنیم!»
اگر می خواست کاری را سریع انجام دهد، می گفت:«شصت تیر تمومش می کنم!»
می گفتیم ، یاسر ، پل شناور!... می گفت:«شصت تیر میرم اصفهان حلش می کنم»
می گفتیم: یاسر ، بتون ریزی!... می گفت:«شصت تیر تمومش کنیم ،شرش را بکنیم!»...دیگه به فکر این نبود که دوازده کیلومتر آب گرفتگی جاده را چطوری باید بگذریم!!
از هر دری بحث می شد ، هر کاری که باید انجام می شد ، اقا «یاسر» کلامش این بود:«شصت تیر تمومش کنیم، شرش را بکنیم»
...پشت « یادمان شهدا» «جاده تفحص» بود، این جاده باید به «دژ استانداری » وصل می شد،...تمام منطقه را هم آب فرا گرفته بود.
...پس از یک هفته تلاش ، سرانجام با عکس های هوایی مشخص شد که جاده تفحص در کجا قطع شده و چند متر تا دژ استانداری فاصله دارد...، فاصله چندانی نبود ، ...بحث بر سر این بود که باید این جاده هر چه زودتر وصل بشه به دژ...«اقا یاسر» مثل همیشه پرید وسط و با لهجه شیرین اصفهانی اش گفت:
«اینکه بحث نداره! دوتا لوله می اندازیم تو ، آب می ریزیم روش!!!»
همه بچه ها با « یاسر» در انداختن لوله موافق بودند ولی نظر بچه ها این بود که روش «خاک» بریزند نه «آب»!!!!