یک ماهی می شد که «چذابه» بودیم «بارندگی های سیل آسا»،«آب گرفتگی جاده»،«شکسته شدن سیل بند کرخه»،«محاصره شدن در آب»،«سرو کله زدن با شغال ها و گرازها»وصدها گرفتاری دیگر را پشت سر گذاشتیم .
تازه داشت کارهامون رو غلطک می افتاد، رفتیم برا شناسایی «جاده تفحص» ، ببینیم تا «پد» چقدر فاصله داریم؟ ، چند متر «پل شناور» نیاز داریم؟از جاده تا «دژ استانداری» چقدر خاکریزی نیاز دارد؟و ...
من بودم ، سید هادی، مجتبی و اشکان، با بیل مکانیکی وارد جاده شدیم و تا پشت «پد یادمان شهدا» جلو رفتیم ، جاده دیگه قطع شده بود ، تا همینجاش هم به زور جلو اومدیم ، آب بود و نیزار ،«بیل» دیگه جلوتر نمی تونست بیاد ، مجبور بودیم خود را به آب بزنیم ، با «اشکان» وارد آب شدیم و به بچه ها گفتم با بیل برگردند.
... تا گردن در اب فرو رفته بودیم ، با دست نیزار ها را می شکافتیم و جلو می رفتیم ، ناگهان ... صدای انفجار....
گفتم: اشکان رفتند رو مین...
-نه بابا ! صدای ژ-۳ بود!!
: ژ-۳ چیه ؟ صدای انفجار بود!
البته برامون عادی بود!! هیچ عکس العملی هم نشون ندادیم !! رو مین رفتند هم که رفتند!!
یکی دو ساعتی بعد برگشتیم ، غروب بود و از سرما به خود می لرزیدیم!
پیش بچه ها که رسیدیم ، گفتند که بیل مکانیکی رفت رو «مین» ، البته خوشبختانه بچه ها رو «بیل» نشسته بودند و مشکلی پیش نیو مده بود!
فرداشب به «میشداغ» رفتیم ، «حاجی» هم آنجا بود.
«نعمت» می خواست به حاجی گزارش کار بدهد:
«حاجی! این کارها انجام شده، این کارها را داریم انجام می دیم، اینها را نیاز داریم و ...
ضمنا حاجی! می دونی چی شد؟ دیروز «مین» رفت رو «بیل» !! شانس آوردیم که بچه ها رو بیل بودند و کسی چیزیش نشد!
البته «نعمت» هم شانس اورد ، چون حاجی انقدر فکرش مشغول بود که متوجه «سوتی» فرمانده مقر چذابه نشد ، البته «فرمانده» بیچاره هنوز هم نمی دونه که «سوتی» هاش داره رو «آنتن» می ره!!