تبليغاتX
معــبـــــــر - «مین» رفت رو «بیل»
عاشقان با عشق یک معبر زدند ........ معبری از خویش، تا دلبر زدند

یک ماهی می شد که «چذابه» بودیم «بارندگی های سیل آسا»،«آب گرفتگی جاده»،«شکسته شدن سیل بند کرخه»،«محاصره شدن در آب»،«سرو کله زدن با شغال ها و گرازها»وصدها گرفتاری دیگر را پشت سر گذاشتیم .

تازه داشت کارهامون رو غلطک می افتاد، رفتیم برا شناسایی «جاده تفحص» ، ببینیم تا «پد» چقدر فاصله داریم؟ ، چند متر «پل شناور» نیاز داریم؟از جاده تا «دژ استانداری» چقدر خاکریزی نیاز دارد؟و ...

من بودم ، سید هادی، مجتبی و اشکان، با بیل مکانیکی وارد جاده شدیم و تا پشت «پد یادمان شهدا» جلو رفتیم ، جاده دیگه قطع شده بود ، تا همینجاش هم به زور جلو اومدیم ، آب بود و نیزار ،«بیل» دیگه جلوتر نمی تونست بیاد ، مجبور بودیم خود را به آب بزنیم ، با «اشکان» وارد آب شدیم و به بچه ها گفتم با بیل برگردند.

... تا گردن در اب فرو رفته بودیم ، با دست نیزار ها را می شکافتیم و جلو می رفتیم ، ناگهان ... صدای انفجار....

گفتم: اشکان رفتند رو مین...

-نه بابا ! صدای ژ-۳ بود!!

: ژ-۳ چیه ؟ صدای انفجار بود!

البته برامون عادی بود!! هیچ عکس العملی هم نشون ندادیم !! رو مین رفتند هم که رفتند!!

یکی دو ساعتی بعد برگشتیم ، غروب بود و از سرما به خود می لرزیدیم!

پیش بچه ها که رسیدیم ، گفتند که بیل مکانیکی رفت رو «مین» ، البته خوشبختانه بچه ها رو «بیل» نشسته بودند و مشکلی پیش نیو مده بود!

فرداشب به «میشداغ» رفتیم ، «حاجی» هم آنجا بود.

«نعمت» می خواست به حاجی گزارش کار بدهد:

«حاجی! این کارها انجام شده، این کارها را داریم انجام می دیم، اینها را نیاز داریم و ...

ضمنا حاجی! می دونی چی شد؟ دیروز «مین» رفت رو «بیل» !! شانس آوردیم که بچه ها رو بیل بودند و کسی چیزیش نشد!

البته «نعمت» هم شانس اورد ، چون حاجی انقدر فکرش مشغول بود که متوجه «سوتی» فرمانده مقر چذابه نشد ، البته «فرمانده» بیچاره هنوز هم نمی دونه که «سوتی» هاش داره رو «آنتن» می ره!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 17:45  توسط راوی  |