تبليغاتX
معــبـــــــر
عاشقان با عشق یک معبر زدند ........ معبری از خویش، تا دلبر زدند
امسال هم مانند سالهای گذشته توفیق نصیبم شد که به عنوان خادم الشهدا در خدمت زائرین کربلای جبهه ها باشم.
روز هفتم فروردین ماه بود ... حدود ساعت 10 صبح ، هوا هم تقریبا گرم شده بود ... دژبان ورودی نمایشگاه قطعه ای از بهشت ( یادمان شهدای والفجر هشت ) بودم  ، پیرزنی را دیدم که در سایه باریک تیر برق ورودی یادمان نشسته است... دلم به حالش سوخت ! از داخل سنگر پتویی آوردم و زیر سایه یکی از نخل ها محلی برای نشستن این پیرزن فراهم نمودم ، یک بطری آب نیز برایش آوردم ...تشکر کرد و برایمان دعا نمود ،  هادی که ازدوستان خادم ما بود با پیرزن شروع به صحبت نمود.
...پیرزن مادر دو شهید بود و به دلیل کهولت سن نتوانسته بود مسیر نمایشگاه را همراه کاروان برود! ... شاید هم مامور بود که پیغام فرزند شهیدش را برساند!!  می گفت : چند شب پیش یکی از فرزندان شهیدم را در خواب دیدم ... فرزندم در عالم خواب به من گفت:

« ما خادمین مان را شفاعت می کنیم»

غروب زیبای یادمان شهدای والفجر هشت ـ اروندکنار  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:58  توسط راوی  |