یادمـان رفت چرا پیک سحر ای مردم؟
جــرس قــافله و شـور سـفر ای مـردم
یادمـان رفت چــرا مــردتـرین آدمــها؟
دشت های عطش و خون و خطر ای مردم
چه کسی گفت که ایین شقایق مرگ است؟
و به نـابودی ما بـست کــمر ای مــردم
چه کسی گفت شقایق به فنا محکوم است؟
مگر از عشـق نداریم خــبر ای مـردم؟
هر که از آینه ها دل بکند گمراه است!
یادمان رفت مگر روز خطر ای مردم؟
فرصتی هست ! بیا باز کسی می گوید:
بـاید از قـوم هـوس کرد گـذر ای مـردم
«رضا یزدان پناه»
«یاسر»از دوستان باصفای اصفهانی ما بود-البته هنوز هم هست- باصفا واهل حال!سراپا خوبی بود، از ابتدای کار هم همراهمون بود، تنها اشکالش این بود که «سلسله مراتب» را نمی فهمید !! کاملا خودسر بود و بی خیال!تا حدودی هم عجول! تکیه کلامش هم این بود:«شرش را بکنیم»
از هر چیزی بحث می شد سریع می گفت:« یاالله معطل نکنید، شرش را بکنیم!»
اگر می خواست کاری را سریع انجام دهد، می گفت:«شصت تیر تمومش می کنم!»
می گفتیم ، یاسر ، پل شناور!... می گفت:«شصت تیر میرم اصفهان حلش می کنم»
می گفتیم: یاسر ، بتون ریزی!... می گفت:«شصت تیر تمومش کنیم ،شرش را بکنیم!»...دیگه به فکر این نبود که دوازده کیلومتر آب گرفتگی جاده را چطوری باید بگذریم!!
از هر دری بحث می شد ، هر کاری که باید انجام می شد ، اقا «یاسر» کلامش این بود:«شصت تیر تمومش کنیم، شرش را بکنیم»
...پشت « یادمان شهدا» «جاده تفحص» بود، این جاده باید به «دژ استانداری » وصل می شد،...تمام منطقه را هم آب فرا گرفته بود.
...پس از یک هفته تلاش ، سرانجام با عکس های هوایی مشخص شد که جاده تفحص در کجا قطع شده و چند متر تا دژ استانداری فاصله دارد...، فاصله چندانی نبود ، ...بحث بر سر این بود که باید این جاده هر چه زودتر وصل بشه به دژ...«اقا یاسر» مثل همیشه پرید وسط و با لهجه شیرین اصفهانی اش گفت:
«اینکه بحث نداره! دوتا لوله می اندازیم تو ، آب می ریزیم روش!!!»
همه بچه ها با « یاسر» در انداختن لوله موافق بودند ولی نظر بچه ها این بود که روش «خاک» بریزند نه «آب»!!!!
یک ماهی می شد که «چذابه» بودیم «بارندگی های سیل آسا»،«آب گرفتگی جاده»،«شکسته شدن سیل بند کرخه»،«محاصره شدن در آب»،«سرو کله زدن با شغال ها و گرازها»وصدها گرفتاری دیگر را پشت سر گذاشتیم .
تازه داشت کارهامون رو غلطک می افتاد، رفتیم برا شناسایی «جاده تفحص» ، ببینیم تا «پد» چقدر فاصله داریم؟ ، چند متر «پل شناور» نیاز داریم؟از جاده تا «دژ استانداری» چقدر خاکریزی نیاز دارد؟و ...
من بودم ، سید هادی، مجتبی و اشکان، با بیل مکانیکی وارد جاده شدیم و تا پشت «پد یادمان شهدا» جلو رفتیم ، جاده دیگه قطع شده بود ، تا همینجاش هم به زور جلو اومدیم ، آب بود و نیزار ،«بیل» دیگه جلوتر نمی تونست بیاد ، مجبور بودیم خود را به آب بزنیم ، با «اشکان» وارد آب شدیم و به بچه ها گفتم با بیل برگردند.
... تا گردن در اب فرو رفته بودیم ، با دست نیزار ها را می شکافتیم و جلو می رفتیم ، ناگهان ... صدای انفجار....
گفتم: اشکان رفتند رو مین...
-نه بابا ! صدای ژ-۳ بود!!
: ژ-۳ چیه ؟ صدای انفجار بود!
البته برامون عادی بود!! هیچ عکس العملی هم نشون ندادیم !! رو مین رفتند هم که رفتند!!
یکی دو ساعتی بعد برگشتیم ، غروب بود و از سرما به خود می لرزیدیم!
پیش بچه ها که رسیدیم ، گفتند که بیل مکانیکی رفت رو «مین» ، البته خوشبختانه بچه ها رو «بیل» نشسته بودند و مشکلی پیش نیو مده بود!
فرداشب به «میشداغ» رفتیم ، «حاجی» هم آنجا بود.
«نعمت» می خواست به حاجی گزارش کار بدهد:
«حاجی! این کارها انجام شده، این کارها را داریم انجام می دیم، اینها را نیاز داریم و ...
ضمنا حاجی! می دونی چی شد؟ دیروز «مین» رفت رو «بیل» !! شانس آوردیم که بچه ها رو بیل بودند و کسی چیزیش نشد!
البته «نعمت» هم شانس اورد ، چون حاجی انقدر فکرش مشغول بود که متوجه «سوتی» فرمانده مقر چذابه نشد ، البته «فرمانده» بیچاره هنوز هم نمی دونه که «سوتی» هاش داره رو «آنتن» می ره!!
« معبر» هم تو این چند ماه بسته بود! ( البته گهگاهی برا شناسایی باز می شد)
به هر حال باز هم «راوی» و باز هم «معبر»!! اما اینبار می خوام از «هور» براتون بگم ، از زندگی سه ماهه ما در هور، جای همه دوستان خالی!چند ماهی که نبودم به اتفاق دوستان رفته بودم «چذابه»، خاطرات هور خیلی زیاده، به همین خاطر هم قبل از اینکه خاطرات زیبای « هور » را شروع کنم ، می خوام از شیرین کاری بچه ها بنویسم! از « شوخی ها »،«خنده ها»،«گرفتاری ها»،«سوتی ها»و...
بخش اول خاطرات ، «سوتی ها»ست ، اولین مورد هم به احترام «اقا نعمت» از فرمانده مقر چذابه !