خيابان، دوربين و آب و قرآن ... اولين برداشت
كسي در صحنه خم شد، ساك خود را از زمين برداشت
تريبونها پر از احساس، رفتن را هجي كردند
تمام شهر را آوازهاي آتشين برداشت
بيا «اي لشكر صاحب زمان آماده باش ...» اكنون
وطن يا دين؟ براي هر دو بايد تيغ كين برداشت
□
در اينجا صحنهي دوم، غبار و خون و باروت است
كلاش كهنه را بازيگرِ ما با يقين برداشت
دلش در بند بود و بند پوتين خودش را بست
قدمهاي خودش را عاشقانه تا كمين برداشت
شروع جلوهي ويژه: شب و مين، كاوش و... ميريخت
اناري دانه دانه، خون خود را روي اين برداشت
اناري دانه دانه بسته شد، مردي كبوتر شد
ولي در پشت جبهه مادري تا خورد، چين برداشت
و روي شانههاي شهر، آرام و رها ميرفت
مكعب، خاليِ خالي، خيابان ... واپسين برداشت