تبليغاتX
معــبـــــــر
عاشقان با عشق یک معبر زدند ........ معبری از خویش، تا دلبر زدند
 

اهل ذوق است و با نمک! و از دوستان قدیمی! هر چند که سراغ از ما نمی گیرد، ولی من که همانند گذشته دوستش دارم!!!

چند سال پیش در یک سفر زیارتی مناطق جنگی جنوب همسفر بودیم، در همان سفر ، شعری برایم سرود که تقدیم می کنم:

غمی درسینه اش روئید ان شب سبز و رویایی

                                                 بــــه بـــاغ اســمان پیــوست او در اوج زیبـایی

چنان زد بوسـه و بوئــید لــب های گل میـن را

                                       که رست از بوسه گاهش دشتی از گل های زهرایی

چه با خود داشتی در کوله بار خستگی هایت؟

                                       چــه با معشــوق مـی گفتی؟ بــگو! در وقت تنـهایی

دعــا کـن اشــنا منهــم بیایـــم شـهرتــان اخر

                                       دلــم با رفــتنــت افتــاده از ان شـــور و شیـدایی      

«سعید» این روزها می سوزد از کوچت بهار من                             

                                           شدی مرد سفر ای همسفر«یعقوب یحیایی»     

 حتما دوست دارید باهاش اشنا بشید، در قسمت پیوندها به وبلاگ «افتاب ابی» مراجه کنید                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 22:34  توسط راوی  | 

تقدیم به تنها شهیدی که در سالروز شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها با پیکری سبک تر از تابوت مهمان ما بود و همچون مادرش زهرا سلام الله علیها گمنام در پادگان امام رضا(ع) ارمید. 

ســلام اشـنــای مـــن، بــرادرم خوش امـــدی

نجـیب و زخم خورده ام ، دلاورم خوش امدی

چـرا سکوت کرده ای؟ سخن بگو! چگونه ای؟

چه با حیـا نشسته ای تو در برم ! خوش امـدی

شـنــیده ام ســفر کـمی دراز و راه دور بــود!

ســفر بخیر! سرفراز بی ســرم ، خوش امـدی

بـرایم از خـــودت بگو،هــنوز می شـــناسـمت

اگر چه پــر شکسته ای ، کـبوترم خوش امـدی

چه خوب شد که امدی... دلم عجیب گرفته بود!

چه بوی عطر می دهی ، معطرم خوش امـدی

قـدم تو رنجه کرده ای!... مرا خجل نموده ای

بـه باغ زرد بی کسی ، صـنوبرم خوش امـدی

تـو از سـفر رسیده ای ، مسافری و خسته ای!

بخواب روی دوش ما... بــرادرم خوش امــدی

 

«منیژه درتومیان»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 17:2  توسط راوی  | 

...از او چیزی به خاطر ندارم ، اصلا یادم نمی اید که او را دیده باشم، حتی شهادت او را به خاطر ندارم، چون هنگام شهادتش فقط۵ سال داشتم، ولی پدر و مادرم می گویند که به من علاقه زیادی داشت و از خاطرات او برایم تعریف می کنند، خاطراتی که حسرت فراموش شدنشان را می خورم...

:«شبهای محرم که می شد هرشب با موتورسیکلت به روستای همجوار می رفت، با اینکه راه کوهستانی و خطرناک بود ولی عشق به ابا عبدالله علیه السلام در وجودش شعله ور بود و نمی توانست در خانه بماند....

با شروع جنگ راهی جبهه شد، مدتی در جبهه جنوب بود و سپس به کردستان رفتو سر انجام در ۸/۵/۱۳۶۲ در ارتفاعات حمزه اسمانی شد.

مدت ۱۸ روز منطقه در تصرف دشمن بود و پیکر شهید در منطقه ماند، پس از ازادسازی منطقه و کشف پیکر شهید تا دفن  نیز مدتی طول کشید و سرانجام پیکر پاک شهید ۳۸ روز پس از شهادت در گلزار شهدای «تنگ ارم»دفن گردید».

اما از ان جایی که خداوند می خواست گوشه ای دیگر از عظمت و ارزش «جهاد و شهادت» را نمایان کند، قریب به ده سال بعد یعنی در سال ۱۳۷۲  سنگ های روی قبر فرسوده و شکسته شد و لذا خانواده شهید تصمیم به ترمیم ان گرفتند، غافل از اینکه خداوند همه اینها را اسباب و عللی قرار داده است تا بار دیگر حقانیت راه امام (ره) و شهدا بر همگان روشن شود.

شاهدان چنین نقل می کنند:

«هنگامی که سنگ ها را از روی قبر برداشتیم متوجه شدیم که قبر فرو رفته است و چاره ای جز «نبش قبر » نداریم.

یکی از دوستان اهسته گفت :«بروید و چند شیشه گلاب بیاورید تا بوی جسد ازارمان ندهد!»و دیگری گفت:«نیازی به گلاب نیست پس از گذشت ده سال اگر باشد استخوان است و بویی ندارد!»

شروع به «نبش قبر » نمودیم، سوراخی به قطر چند سانتی متر گشوده شد و «بوی عطر شدیدی» در فضا پیچید،بوی عطری که علاوه بر معطر نمودن فضا،قدرت «تعقل» را از ما گرفت و تا ساعتی پس از پایان کار ندانستیم که چه اتفاقی افتاده است!

قبر را گشودیم و خاکها را کنار زدیم تا پلاستیکی که شهید در ان دفن شده بود نمایان شد، دو نفری به داخل قبر رفتیم تا ارام پیکر شهید را ـ به زعم اینکه استخوان هایش از هم نپاشد ـ بیرون بیاوریم.

دست به زیر بدن شهید که بردیم، دستمان گرم شد، نا خوداگاه دستمان را بیرون کشیدیم و دیدیم که دستمان «خونی» است!! خون گرم و تازه !!

شهید را بیرون گذاشتیم و قبر را بازسازی نمودیم»

عموی شهید نقل می کند: «هنگامی که شهید را بیرون گذاشتیم به دنبال قران بودیم تا در کنار شهید قران بخوانیم،یکی از دوستان چند برگ فرسوده قران از داخل قبرستان پیدا کرد و اورد و شروع به خواندن کرد، اولین ایه این بود:« ولا تحسبن الذین الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»

پس از حدود دو ساعت قبر اماده شد و شهید را مجددا دفن نمودیم و به خانه برگشتیم.

انگاه کم کم به خود امدیم و دانستیم که چه اتفاقی افتاده است و انگاه از همدیگر پرسیدیم:

«چرا مادر شهید را نگفتید که بیاید و فرزندش را ببیند؟، چرا برادرش را نگفتید؟ ، چرا از این صحنه ها فیلم نگرفتیم ؟ چرا....»

و بدینسان گوشه ای دیگر از عظمت و حقانیت راه شهدا اشکار شد ... .

«نسال الله منازل الشهداء»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 15:36  توسط راوی  | 

اه ، چرا حاجی یعنی یکبار هم گذشت نمی کنید؟ بابا شما دیگه!اصلا خوشم نیومد!فرمانده ای که حتی یک اشتباه را تحمل نکنه، چطوری می خواد یک گردان را فرماندهی کند؟ آقا من که نیستم، تا به حال این مدل شو ندیده بودم ، فرمانده خشن دیده بودم ولی اینکه از یک اشتباه ادم نگذره، دیگه نه... من میرم یه گردان دیگه اصلا میرم گردان غواصی! هم صفا داره ، تو شبهای مهتابی فین زدن و شنا کردن و ستاره ها را شمردن، با بچه ها دست به دست هم می دیم و با اروند صفا می کنیم ! ، هم فرمانده اش خودمونیه! ، اهل صفاست !، اینقدر هم گیر نمی ده که «اگه یکبار اشتباه کنی ، اعدامت می کنم ، بازداشتت می کنم!»

بلند شدم و اهسته از چادر زدم بیرون ، نمی دونم بچه ها چطوری با این بابا کنار میان ! ولی من که نیستم!

جلسه تموم شد و بچه ها اومدن بیرون

: تو چرا رفتی بیرون؟

-آقا من یکی اهلش نیستم، من می خوام برم جایی که اگه اشتباهی کردم ، فرمانده برادرانه چشم پوشی کنه، نه اینکه قبل از هر چیز بگه : «اولین اشتباه، اعدامت می کنم!!» ، اصلا خوشم نیومد! این بابا به درد فرماندهی نمی خوره! اصلا اهل این حرفها نیست ، تازه به دوران رسیده است!!

من میرم گردان غواصی یا گردان ادوات ، اصلا هر کجا شد ، ولی این تخریب رو نخواستم!!

: تند نرو اخوی!پیاده شو با هم بریم!! کی گفته اولین اشتباه اعدامت می کنند؟!!

- نه ، خوب ، بگیرن اعدامم کنن !!، سرباز که نیستم ! ، مثلا بسیجی ام ! و داوطلب اومدم جبهه، آنوقت بگن: «حق نداری اشتباه کنی!، اولین اشتباه ، اخرین اشتباه!!»

: ببین داداش! می دونی این جمله یعنی چی؟

ـ نه! فقط تو می دونی!، من فارسی بلد نیستم!!

: خب نمی دونی دیگه!! ، حاجی نگفت که حق نداری برای بار دوم اشتباه کنی! ، منظورش این بود که نمی تونی دوبار اشتباه کنی!!

- نمی تونم؟!! من که نمی خوام اشتباه کنم!! خب پیش می اد دیگه! ، اومدیم و دو بار اشتباه کردم ، باید بازداشت بشم؟؟!!

: بابا خیلی داغ کردی!! بیا تو سایه بنشین یه کم خنک بشی بعد...

ببین! تخریب سرو کارش همه با مواد منفجره است، شبانه روز باید با «تی ان تی» و سایر مواد منفجره و انواع «مین ها » سرو کار داشته باشی!اگه کوچکترین اشتباهی مرتکب بشی،میری تو هوا!!، دیگه نیستی که اشتباه دوم را مرتکب بشی!!

حالا هی گیر بده به فرمانده که:«می خواد اعدامم کنه!!» ، پس اولین اشتباه مساویه با انفجار و تکه تکه شدن تخریبچی و اینه که حاجی میگه:«اولین اشتباه ، اخرین اشتباه!»

ـ  وای!!خیلی بد شد !! حالا چطوری تو صورت حاجی نگاه کنم؟این همه سوء ظن را چگونه جبران کنم؟ تو رو خدا شما از طرف من از حاجی عذر خواهی کن!!

: باشه، ضمنا من بهش می گم دفعه دیگه طوری صحبت کنه که سوء تفاهم پیش نیاد!!

.... جلسه دوم تخریب شروع شد ، حاجی وارد شد و صدای صلوات بچه ها تو فضا پیچید، و حاجی درس را شروع کرد:

«بسم الله الرحمن الرحیم، اساس تخریب ، تخریب نفس است!!» ، سپس لبخندی زد و گفت:« اولین اشتباه، تجربه برای نفر بعد!!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 14:55  توسط راوی  | 

با شنیدن نام «معبر» اولین چیزی که به ذهن می اید «شب عملیات »است .«والفجر مقدماتی» و میادین مین فکه٬ عملیات« رمضان» و بشکه های فوگاز ٬«کربلای ۵ »و موانع هلالی شکل و سنگر های مثلثی٬«کربلای ۴ »و غواصان خط شکن٬...و انگاه است که چهره معصوم تخریبچی ۱۶ ساله ای را به یاد می اوری که مشغول باز کردن «معبر» است. او خطرها را به جان می خرد تا برای عبور همرزمان« معبری» بگشاید.

چپ و راست پر از مین های دشمن است ٬انواع مین ها و تله ها! چه کسی می تواند از این همه موانع بگذرد؟

«تنها کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن بگذرد که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد» این جمله معروف سردار شهید «علی چیت سازیان » است.

اری!باید خط سفید« معبر» را گرفت تا از خط سیاه مین گذشت٬ ... دنیای ما هم «معبری» است در میان مین ها و موانع دشمن...

... و باز هم مائیم و «تکلیف» ٬ تکلیفی که یارانمان ٬دیروز سهم خود را اداء کردند ٬ نگو که راه پس و پیش نمانده ! دستی بر آر ! آستینی بالا بزن و بگشای راه عبور خویش را و همسفران جا مانده از کاروان را٬

اینک زمانه ٬ زمانه توست ٬باز هم «معبری » بزن !

از هر «معبر» بوی هزاران شهید می اید...«خط شکنان» معبر زدند تا اینده بماند٬ «معبری » بزنیم تا« گذشته »بماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 7:45  توسط راوی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 14:33  توسط راوی  | 

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 14:21  توسط راوی  |