دو ساعت قبل« مصطفی» را در خواب دیدم ،
در عالم رویا با داداش شهیدم مصطفی و جمعی از همرزمان او در بارگاه منور امام رضا(ع) بودیم انگار هیچکدام از دوستان مصطفی را نمی دیدند و او فقط در نظر من ظاهر بود ... پس از چندی گفت و گو دستش را گرفتم وبا خنده از او پرسیدم : «آیا من هم شهید می شوم؟»
ومصطفی پاسخ داد :
« به زودی به ما می پیوندی!»
خواستم سوال دیگری از او بپرسم که از خواب پریدم!
مرتضی شمسا - ساعت 12 ظهر ۱۳۶۵/۷/۲۵ (نقل به مضمون)
...و چند ماهی بیشتر نگذشته بود که مرتضای پانزده ساله در عملیات کربلای 5 جاودانه شد و در کنار برادرشهیدش مصطفی در« بهشت صادق(ع)» بوشهر آرمید.
« ما خادمین مان را شفاعت می کنیم»

غروب زیبای یادمان شهدای والفجر هشت ـ اروندکنار

وعده ما عاشورای حسینی
مقتل الشهدای فکه


خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
ميشد كه پنجاه سال حاكم باشي
ميشد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچههاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
ميشد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافتهاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
ميشد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانهداري كل
ميشد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهدهدار باشد
يا كارهاي كه زهر نريزد
يا نه
حكومت ايران هم ميشد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را ميشد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد
ميشد محمد حنفيه
سفير سازمان ملل باشد
مانند اين پسرخالهها
كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!
ميشد كنار رود فرات
كاخي سبز ساخت
براي تابستانها
سري به بغداد زد
بر بالاي كوه ابوقبيس
كاخي سپيد داشت
چيزي شبيه كاخ سعدآباد
شبيه كاخ ملك فهد
كاخي بلندتر از خانه خدا
ميشد كه بعد خود
به فكر پادشاهي فرزندان بود
مثل همين ملك حسين و ملك حسن
مثل همين حيدر علياف
و اف بر اين دنيا...
ميشد كه امام علي بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همين امام علي رحمانف
ميشد با خانم رايس دست داد
ميشد انبان خويش را پر كرد
از شير مرغ و جان آدميزاد
از وعده و وعيد
و افطاري داد از بيتالمال
و جامههاي اطلس و ابريشم پوشيد
با ميمون و سگ بازي كرد
رقاصههاي روم را دعوت كرد
با چشمبندي و آتشبازي
شب را به صبح رساند
در برجهاي دوبي سهمي داشت
در بازار بورس دستي...
نشست بالاي تختي و
كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت
يا دست كم
هر روز يك اسب پيشكش قبول كرد
يك شمشير مرصع
كه نام تو بر آن حك شده باشد
ـ اين تحفهها از هند است
ـ آن جامهها از روم
ـ اين فرشهاي ابريشمين از ايران ...
جشني بگير
بگو كه شاعران قصيده بخوانند
شب را زود بخواب
كه كاترينا و سونامي در راه است
براي كندن چاه
به بردگان سياه فرمان بده
به شركتهاي چند مليتي
براي بردن نان فرصت نيست
اين را به سازمان غله و نان بسپار!
اين وقت شب
نشستهاي و به من لبخند ميزني
ميدانم
اينگونه شعرها خوب نيستند
اما مولاي من!
آن كفشهاي وصلهدار هم
مناسب پاي حضرت حاكم نيست!
شاعر: علی رضا قزوه
۱- سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان خوبم دوستانی که اگرچه چند صباحی در خدمتشون نبودیم ولی مانند همیشه دوستشون داشته و داریم .
۲- عذر خواهی و پوزش از همه دوستان بزرگوار ببخشید که یکباره غیبمون زد و معبر هم ناتمام موند. برخی دوستان پیغام دادند که « راوی ! نکنه شهید شدی که معبر تعطیل شده!» نه عزیزم ! اولا ما کجا و شهادت کجا؟ ثانیا : اگه شهید می شدم که معبر رو یکی دیگه باز می کرد ! اتفاقا مشکل همین جاست که گناه ما را زمینگیر کرده و گرنه شرمنده شما دوستان نمی شدیم.
۳- با معبر در خدمت شما باشیم یا نباشیم همیشه دعاگوی شما دوستان هستم به خصوص وقتی که در مناطق جنوب هستم و از جمله همین روز عرفه که در سرزمین پاک « طلاییه» دعاگوی همه دوستان بودم.
۴- خیلی دوست داشتم تمامی لحظات آسمانی و شیرین مناطق را براتون روایت کنم ولی گرفتاری ها و مشکلات و خیلی چیزهای دیگه باعث شرمندگی شد! شما ببخشید!
۵- حرف آخر اینکه باز هم با معبر در خدمت شما هستم با خاطرات تلخ و شیرین ....پس منتظر پست های بعدی راوی باشید.
این عکس ناقابل هم هدیه به شما دوستان عزیزم :
«یا علی مدد»
| این ماجرای دردناک، کاملا واقعی است |
|
(( می گفت روزی در دفتر کارش نشسته بود که سر و کله ی دخترک، پیدا شد. دختر شهید بود و وقتی نشست فقط به یک نکته خیره شده بود. سوالاتم را بدون هیچ گونه واکنش احساسی و عاطفی، عین یک ربات و با لحنی ثابت، پاسخ می داد؛ باصطلاح پزشکان، عین بیمارانِ "ماسکه" شده بود! می گفت خودش چیزی بروز نمی داد اما من با این قرائن فهمیدم در زندگی این دختر گره و گیری وجود دارد. بنابه اقتضای کارم، پیگیر ماجرا شدم و اتفاقا همه چیز در همان ابتدای کار برایم روشن شد. جند سال پس از شهادت پدر، مادر دختر تصمیم به ازدواج مجدد می گیرد. اتفاقا مرد منتخب آن زن، یک عضو هیئت علمی دانشگاه بوده. بعد از این ازدواج دختر، بسیار تنها می شود و پس از چندی، ناپدری، شروع به دعوا و ضرب و شتم شدید دختر بینوا می کند. دختر به هر ترتیبی که بود تحمل می کرد تا آن که یک روز ناپدری، دخترک را به زور در یک گونی جای داده و در صندوق عقب اتومبیلش می گذارد. بعد او را لب رودخانه ای می برد و تهدیدش می کند که اگر پایش را از زندگی شخصی مرد بیرون نکشد او را خواهد کشت. پس از این حادثه سیلی ها و لگدها همچنان ادامه داشته تا آن که بنیاد شهید از این ماجرا با خبر می شود و با شکایت به دادگاه، قرار عدم صلاحیت برای مادر و ناپدری صادر می شود و وی، روانه ی یکی از پرورشگاههای تحت نظارت بنیاد می شود. پدربزرگ پدری دختر که خود نیز از جانبازان شیمیایی جنگ بوده است از این ماجرا مطلع شده و از بنیاد، تقاضا می کند که سرپرستی نوه اش را به او بسپارند. بنیاد نیز به همین طریق عمل می کند؛ اما پس از دو سال، پدربزرگ دختر بر اثر عوارض شیمیایی به شهادت می رسد و دختر باز هم تنها می ماند و این بار سنگین تنهایی باضافه ی بی پولی و افت تحصیلی شدید، آنقدر بر او فشار وارد می کند که به من مراجعه نمود...))
بوسه های دیروز پدر، سیلی های امروز جامعه این ماجرای دردناک و رقت بار، نه داستان یک فیلم سینمایی است و نه حاصل اوهام نگارنده. این ماجرا، شرح حکایت دردناک نوع زیستن بسیاری از فرزندان معظم شهداء است که یکی از مسئولین برایم تعریف می کرد. حکایت خلاء عاطفی شدیدی که این عزیزان با آن دست و پنجه نرم می کنند، خلائی که جامعه ی بی مروت و قدرناشناس امروز ما، کاملا آن را به ورطه ی فراموشی سپرده است. ای کاش این جامعه تنها فراموش می کرد ولااقل نمک به زخم آنان نمی پاشید. می پرسید چرا نمک به زخم؟ آری! بسیاری از استادان و دانشجویان "کم مغز" دانشگاهها را می گویم که به فرزندان شاهد، اغلب به دید موجوداتی کودن و نفهم می نگرند که با زور سهمیه به دانشگاهها راه یافته اند. کم مغزند چون اینقدر نمی دانند که یک فرزند شهید برای راهیابی به یک رشته، باید 80 درصد نمره ی آخرین فرد پذیرفته شده در آن رشته را کسب نماید، پس به لحاظ علمی چیزی از بقیه ی دانشجویان کم ندارد. کم مغزند چون یادشان رفته که ناموسشان و جانشان و مالشان به قیمت جان پدران همین بچه ها، از تعرض و تجاوز بعثی های کافر، مصون و محفوظ ماند. و این کم مغزی این افراد سبب شده که بچه های شهید بجای افتخار به پدرانشان، خجالت بکشند که خود را فرزند شهید معرفی کنند و مدام از تصور پدرشان فرار کنند.
بنیاد شهید نمی تواند بصورت درخوری، کمبود عاطفی این بچه ها را جبران کند، این نهاد خیلی هنر کند معیشتشان را تامین نماید. اما تکلیف بزرگتر بر عهده ی مردم و جامعه است. تکلیف خیلی سختی هم نیست. کافی است که این مردم نسبت به مقام و مرتبه ی شهداء و کاری که کرده اند، "آلزایمر" را از خود دور کنند و نگذارند که فرزندان همان ها تنها به گناه فرزند شهید بودن هم از درون خانواده ضربه بخورند هم از بیرون آن. همین! منبع: وبلاگ خاکریزیسم |
یادمـان رفت چرا پیک سحر ای مردم؟
جــرس قــافله و شـور سـفر ای مـردم
یادمـان رفت چــرا مــردتـرین آدمــها؟
دشت های عطش و خون و خطر ای مردم
چه کسی گفت که ایین شقایق مرگ است؟
و به نـابودی ما بـست کــمر ای مــردم
چه کسی گفت شقایق به فنا محکوم است؟
مگر از عشـق نداریم خــبر ای مـردم؟
هر که از آینه ها دل بکند گمراه است!
یادمان رفت مگر روز خطر ای مردم؟
فرصتی هست ! بیا باز کسی می گوید:
بـاید از قـوم هـوس کرد گـذر ای مـردم
«رضا یزدان پناه»
«یاسر»از دوستان باصفای اصفهانی ما بود-البته هنوز هم هست- باصفا واهل حال!سراپا خوبی بود، از ابتدای کار هم همراهمون بود، تنها اشکالش این بود که «سلسله مراتب» را نمی فهمید !! کاملا خودسر بود و بی خیال!تا حدودی هم عجول! تکیه کلامش هم این بود:«شرش را بکنیم»
از هر چیزی بحث می شد سریع می گفت:« یاالله معطل نکنید، شرش را بکنیم!»
اگر می خواست کاری را سریع انجام دهد، می گفت:«شصت تیر تمومش می کنم!»
می گفتیم ، یاسر ، پل شناور!... می گفت:«شصت تیر میرم اصفهان حلش می کنم»
می گفتیم: یاسر ، بتون ریزی!... می گفت:«شصت تیر تمومش کنیم ،شرش را بکنیم!»...دیگه به فکر این نبود که دوازده کیلومتر آب گرفتگی جاده را چطوری باید بگذریم!!
از هر دری بحث می شد ، هر کاری که باید انجام می شد ، اقا «یاسر» کلامش این بود:«شصت تیر تمومش کنیم، شرش را بکنیم»
...پشت « یادمان شهدا» «جاده تفحص» بود، این جاده باید به «دژ استانداری » وصل می شد،...تمام منطقه را هم آب فرا گرفته بود.
...پس از یک هفته تلاش ، سرانجام با عکس های هوایی مشخص شد که جاده تفحص در کجا قطع شده و چند متر تا دژ استانداری فاصله دارد...، فاصله چندانی نبود ، ...بحث بر سر این بود که باید این جاده هر چه زودتر وصل بشه به دژ...«اقا یاسر» مثل همیشه پرید وسط و با لهجه شیرین اصفهانی اش گفت:
«اینکه بحث نداره! دوتا لوله می اندازیم تو ، آب می ریزیم روش!!!»
همه بچه ها با « یاسر» در انداختن لوله موافق بودند ولی نظر بچه ها این بود که روش «خاک» بریزند نه «آب»!!!!
یک ماهی می شد که «چذابه» بودیم «بارندگی های سیل آسا»،«آب گرفتگی جاده»،«شکسته شدن سیل بند کرخه»،«محاصره شدن در آب»،«سرو کله زدن با شغال ها و گرازها»وصدها گرفتاری دیگر را پشت سر گذاشتیم .
تازه داشت کارهامون رو غلطک می افتاد، رفتیم برا شناسایی «جاده تفحص» ، ببینیم تا «پد» چقدر فاصله داریم؟ ، چند متر «پل شناور» نیاز داریم؟از جاده تا «دژ استانداری» چقدر خاکریزی نیاز دارد؟و ...
من بودم ، سید هادی، مجتبی و اشکان، با بیل مکانیکی وارد جاده شدیم و تا پشت «پد یادمان شهدا» جلو رفتیم ، جاده دیگه قطع شده بود ، تا همینجاش هم به زور جلو اومدیم ، آب بود و نیزار ،«بیل» دیگه جلوتر نمی تونست بیاد ، مجبور بودیم خود را به آب بزنیم ، با «اشکان» وارد آب شدیم و به بچه ها گفتم با بیل برگردند.
... تا گردن در اب فرو رفته بودیم ، با دست نیزار ها را می شکافتیم و جلو می رفتیم ، ناگهان ... صدای انفجار....
گفتم: اشکان رفتند رو مین...
-نه بابا ! صدای ژ-۳ بود!!
: ژ-۳ چیه ؟ صدای انفجار بود!
البته برامون عادی بود!! هیچ عکس العملی هم نشون ندادیم !! رو مین رفتند هم که رفتند!!
یکی دو ساعتی بعد برگشتیم ، غروب بود و از سرما به خود می لرزیدیم!
پیش بچه ها که رسیدیم ، گفتند که بیل مکانیکی رفت رو «مین» ، البته خوشبختانه بچه ها رو «بیل» نشسته بودند و مشکلی پیش نیو مده بود!
فرداشب به «میشداغ» رفتیم ، «حاجی» هم آنجا بود.
«نعمت» می خواست به حاجی گزارش کار بدهد:
«حاجی! این کارها انجام شده، این کارها را داریم انجام می دیم، اینها را نیاز داریم و ...
ضمنا حاجی! می دونی چی شد؟ دیروز «مین» رفت رو «بیل» !! شانس آوردیم که بچه ها رو بیل بودند و کسی چیزیش نشد!
البته «نعمت» هم شانس اورد ، چون حاجی انقدر فکرش مشغول بود که متوجه «سوتی» فرمانده مقر چذابه نشد ، البته «فرمانده» بیچاره هنوز هم نمی دونه که «سوتی» هاش داره رو «آنتن» می ره!!